یک باغ پر از آواز
این روزها دلدل میکردم که مطلبی در این رابطه بنویسم یا نه. به شدت فکرم را مشغول کرده بود. از یک طرف نمیشد صریحا مطالب را نوشت و از طرف دیگر باید مینوشتم که شاهد از غیب رسید. من هم از دیروز چیز زیادی نمیدانم اما با توجه به عهدی که با خودم بستهام که اگر به حقیقتی رسیدم و یا واقعیتی را مشاهده کردم تا آنجا که بتوانم گسترشش بدهم، این مطلب را در اختیار دوستان میگذارم که بخوانند. از آب گذشته هست و گیر و گرفتی ندارد. و برای اولین بار از همۀ دوستان خواهش میکنم که کامل بخوانند، شاید فرصت و وقت جستجوی این مطالب را نداشته باشند. برای خواندن مطلب بر روی نوشته زیر کلیک کنید. کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست... (سعدی) در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. (صادق هدایت) پانوشت: انگار بعضی حرفا برا اینه که گفته نشه. انگار بعضی حرفا برا اینه که فقط خودت برا خودت بگی و خودت بشنوی مثل زخمی که رو زبونه و و به دردش عادت کردی و هی به دندونت میزنی تا دردش تازه بشه. خلاصه من اینترنتم وصل شد، به امید خدا دوباره خواهم نوشت(گرچه خاصیتی برا کسی نداره). از همه دوستان به خاطر غیبت و تاخیرم عذر میخوام. آنجلینا و سینه زنی تا به حال به شباهت این دو موضوع عظمی دقت کردهاید؟ آنجلینا و سینهزنی. شاید بگویید که ... چه ربطی به شقیقه دارد. ربطش را باید از سیمای فخیمه پرسید که هر دو را سانسور میکند. در باب آنجلینا چیزی نمیگویم که آفتاب آمد دلیل آفتاب، اما سینه زنی را بگویم که چهها دیدم من در این سیمای بی سیما. این روزها اگر اهلش هم نباشی توفیق اجباری برایتان پیش میآید که مراسم سینهزنی را از جعبۀ جادویی تلویزیون ببینید. در همین موارد خاص شاهد سینه زنیای بودم که متوجه تصاویر نامربوط با صدا شدم. دقتم را زیاد کردم (مثل همان مواقعی که فیلمی از آنجلینا را میبینم)، دیدم بله مراسم پرشور و حال در حال سانسور شدن است دقتم را بیشترتر کردم( دقیقا مثل همان مواقع قبل که عرض کردم) دیدم گروهی جان بر کف و مخلص که شوری بسیار شور فرایشان گرفته در حال سینهزنی در حالت عریان هستند. به خودم آمدم دیدم که در همان حالت دقت هستم که فیلم آنجلینا را میبینم. من که نفهمیدم در این سیما جان چه چیزهایی را میشود سانسور نکرد و اصلا مرز درست و نادرست در دستان آقای سیما جان چه چیز هست. مداح علیه سلام با دوستی دربارۀ مداحان امروز صحبت میکردم. با استدلالهای خودم در حال اثبات این موضوع بودم که این مداحی پیرو هیچ اوصول هنری نیست و تا وهن امام حسین(ع) و تفکر عاشورایی پیش میرود که به موقع متوجه شدم که این مداحان از مقدسات آقای دوست هست. از آنجایی که دیگر عادت کردهایم اینجا همه چیز مقدس است و معیار سنجش ایمان، سعی کردم زیاد به ایمان و اعتقادات حضرت دوست توهین نکنم و موضوع را تمام شده بدانم. قشریگری روزی داستان «خر برفت و خر برفت و خر برفت» مولوی را در کلاس دکتر مهرکی کنفراس میدادم به همراه مختصر تفسیری. از آنجا که بیان من ناتوان در بیان مباحث بود دکتر خود وارد میدان شد و مفصل مطالب را بیان کرد. دکتر در بین سخنانش به رفتاری اشاره کرد در باب داستان و اجتماع امروز و آن رواج «قشریگری» در میان صوفیان دورۀ مولوی بود که امروزه به شکل دیگری خود را نشان میدهد و در حال رواج هست. این سخنان دکتر از سال 83 در فکر من باقی مانده است و امروزه در هر کوی و برزنی شاهد آن هستم. ---------------------------------------------------------- پانوشت: با عرض پوزش از دوستان من مدتی به اینترنت دسترسی ندارم. گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت... (حافظ) - همیشه پای یک دست در میان است. - بابای دسدسی انقدر دستدست کرد تا خود دسدسی دس به کار شد. - باز هم هیچ مقامی مسئول نبود. نمیدانم چه کسی متصدی امور فرهنگی هست که مردم خودشان دست به کار میشوند. - در غرب بیفرهنگی و بیاخلاقی بیداد میکند. امان از دست این غربیها. پانوشت: یه دست چه صدایی داشت. موندم در جواب سوال برادرزاده و خواهرزادهام بگم رفتار ناشایست یعنی چی. خدایا! در دستگاه بیبدیل مدیریت عظیم و بیانتهایت به من هم مقامی عطا کن تا چندی برای خودم خدایی کنم و هر از چند گاهی حال و هوایی عوض کنم و به مردم به گویم به دنبال من بیفتند و به خاطر من همدیگر را هُل بدهند، لگد کنند، فشار بدهند و تا جایی که زبانشان بیرون بیفتد به دنبال من بدوند. پانوشت: آمین فراموش نشود. آقای امیر خانی رو راست باشیم. حالا حتما خودتان میدانید که آن موقع کاری که نباید میکردید را کردید و آن روز شما پلهای شدید تا امروز آنچه که در کتابتان گفتید نباشد. حق داشتند کسانی که به شما اعتراض کردند، چون آنچه را که شما در آینه ندیدید آنها در خشت خام دیده بودند و حالا حتما میدانید که آنچه گفتید نه بود و نه هست. چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی... (ه.الف.سایه) حتما همۀ شما وقتی که بچه بودین خالهبازی کردین. اگه یادتون باشه تو این بازیها همیشه بچهها سعی میکنن نقش مامان باباهاشونو بازی کنن و کارهای اونا رو انجام بدن. برای مثال یکی از بچهها به اون یکی میگفت: من میشم بابا تو هم بشو مامان. بعد من از سر کار میام خونه. تو در رو برام باز کن و بعد برام چایی و میوه بیار و غذا بپز. منم میرم رادیوی خونرو که خراب شده درست میکنم و باغچه رو تمیز میکنم و به گلا آب میدم و... . بعد در خیال خودشون بابای خونه زنگ خیالی خونه رو میزنه و مامان خونه درِ خیالی رو به روی بابا باز میکنه و هر دو میرن تو خونه و بازی ادامه داشت. این بازی به این صورت برای دوران کودکیمون بود اما حالا که بزرگ شدیم همین بازی رو دوباره داریم انجام میدیم و سعی میکنیم ادای بزرگتر از خودمون رو در بیاریم اما به شکل خیلی مضحک و از همه مضحکتر اینه که خیلیا این بازی رو باور میکنن و حتی اشک تو چشماشون جمع میشه. برای مثال یکی از این خالهبازیها رو براتون مینویسم. یکی میگه من مثل اون آقای مهربون و بزرگ میشم و شما مردم بدبخت و بیچاره حالا شما جمع شین یه جا بعد من میام پیش شما. شما به طرف من حمله کنین و هم دیگرو لگد کنین و هی از بدبختیتون بگین بعد من مثل اون آقاهه دست مهربونمو میکشم روی سرتون و پیشونیتونو میبوسم و هی میگم من شما رو دوست دارم و میخوام کمکتون کنم و ...
| Design By : Night Melody |

